(1)

«عید آمد و عید آمد!

آن بخت سعید آمد!

برگیر و دهل می زن،

کان ماه پدید آمد.

... برخیز و به میدان رو

در حلقه رندان رو

رو جانب مهمان کن

کز راه بعید آمد.

غم­هاش همه شادی،

بندش همه آزادی

یک دانه بدو دادی

صد باغ پدید آمد.» [1]

نسیم است که می­خواند،

و جان­هاست که می­آشوبد،

و دل­ها که می­لرزد.

و اشک شوق است که می­بارد.

و عقل پرده تردید را کنار زده

تا انفطار[2] فطر را باور کند.

کاروان،

که از منزل­ها گذشته

و از بوته امتحان سربلند برآمده،

اینک به آستان خورشید سر سائیده،

و در محضر دلدار به شادی نشسته است.

کاروانیان

که اسماعیل نفس خویش را

به پای ابراهیم عشق فدا کرده‌اند،

اینک عیدانه می­خوانند:

«ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت»

اینک گاه شکرانه است و عیدانه،

گاه وصل است و اتصال،

گاه وحدت است و اتحاد،

بین مُحِّب و محبوب،

که حجاب­ها کنار رفته،

و «یار بی­پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی الابصار»

پس،

اینک،

ای که در «محرم» هر چه غیر دوست بود بر خود حرام کردی،

و در «ربیع»، بهار جان را به تماشا نشستی،

و از جمود «جمادی» گذشتی،

و پا به وادی «رجب» نهادی،

و از شعب «شعبان» رها شدی

و  «رمضان» را روز به روز

و وادی به وادی

پشت سر نهادی.

اینک که آفتاب عید بر آمده،

خوش باش و شادمان،

که کامروای این سلوک تو بودی.

و اینک که مواعید عید را به هدیت گرفته‌ای،

به هوش باش!

که ماه­های دیگر در پیش است

و سال­های دیگر نیز.

مباد که غبار غفلت دیگر بار بر جان‌ات نشیند،

و قرار خویش با محبوب را از یاد بری.

که این خسرانی است عظیم،

و ظلمی بزرگ.

پس، در این واپسین مجال،

دیگر باره سخن رائدان طریق

و سالکان این مسلک

را در گوش جان گیر،

که از خدای‌شان چنین خواستند،

در این عید بزرگ:

«معبودا !

روزه‌مان را از باب شکر و قبول پذیرا باش،

آن سان که تو راضی باشی و حبیب ات.

و فروع آن را به اصول محکم کن.

به حق خوب‌ترین خوبان خلق‌ات

ـ که بر او و آل گرامی­اش درود دمادم باد ـ

اللهم اجعل صیامی فیه بالشکر و القبول.

علی ما ترضاه و یرضاه الرسول.

محکمه فروعه بالاصول.

بحق سیدنا محمد و آله الطاهرین.

والحمد لله رب العالمین.   



[1]. شعراز مولانا.

[2]. شکفتن.