مائده بیست و هفتم: غافلان قدر
(1)
قدری دیگر در پیش داریم،
و چون نیک بنگری هر شبمان شب قدر است.
ای کاش که قدرت اقتدار قدر را دریابیم.
این درست که گفتهاند: «اگر همه شب، قدر بودی شب قدر بیقدر بودی»
لیک این نیز هست که هر شب برایت شب قدر خواهد بود
اگر قدر آن بدانی
و قدرت آن را دریابی.
رمضان، بدر کامل ماههای سال است،
و قدر، چشمه قدرت قادر قدیر،
و نگین انگشتری رمضان.
هم مهر خاتمتی است بر نامه اعمال
آنگاه که به محضر دوست عرضه گردد.
قدر، گاه سنجش است،
مگر که قدر خویش بدانی
و خویشتن را
در بازار مکاره دنیا
به اندکی مفروشی.
قدر، قید قدرت است.
مگر که قدرت خویش دریابی
و در مصاف پاکی و ناپاکی
توان خویش بهکار گیری
و سرافراز بهدر آیی.
قدر، شب تقدیر است،
بر تو مینگارند آنچه که باید،
و آنچه که خواهی.
پس، مباد که در این شب، سر بر سریر غفلت نهی.
که کاروان میگذرد،
و تو میمانی و باری گران،
و رنجی جاودان.
قدر، لحظه ناز است و جلوه نیاز.
بایدت که بر در محمود به حمد باشی.
و شیوه ایازی در پیش گیری.
مباد که از غافلان قدر شوی،
که آتش خسران زدهای بر خرمن خرمی جانات.
قدر، تقدیر مقدرات است و تدبیر مدبران.
و این است رمز و راز آن که سحوریان رمضان،
چون پا به آستانه غدیر قدر مینهادند،
جرعهنوش چشمه یار میشدند،
تا معرفت عارفانه این شب را ارزانیشان دارد.
گویی زبان حالشان چنین بود:
اللهم ارزقنی فیه فضلَ لیله القدر.
(2)
سنجش قدرت قدر،
و جرعهنوشی باده معرفت،
و در پیچیدن به دامان قادر و مُقدِّر قدر،
کاری است گر چه دلپذیر،
لیکن مپندار که چندان سهل
که هر بیسر و پا را جسارت ورود باشد
و تواند که گام خویش به آستانه معبود نهد.
زنهار!
آسان پذیر مباش!
که در این درگاه گرانسنگان بسیارند.
و خویش به آسانی تقدیم کس نکنند.
پس بایدت که ریاضت رمضان بر خویش هموار سازی،
و دستار دعا به دستان امید بندی،
و دل به دلائل یار دلالت کنی،
از سنگلاخ گناه به پاتاوه همت در گذری،
و پای خویش پابند توبه نمایی،
چشم بر لذت بپوشی،
و کام خویش با نام و یاد یار شیرین نمایی.
چون از درههای غفلت گذر کردی،
و سختی راه به تن خریدی،
توانی که به آسانی و گشایش در رسی.
و عُتبه بوس آستان یار شوی.
لیک بایدت که چون سالکان طریق
یاری یار را طلبی
مگر که در سختیات گشایشی افکند،
و شام تیره هجران، به نور سیمای سیمابگونش روشنی بخشد.
این سیری است عاشقانه،
که همواره در ذُکر ذِکر ذاکران بوده است؛
همانان که همواره یار را خواندهاند که:
و سَیِّر اموری فیه من العُسر الی الیُسر.
(3)
این درست که هر سختی را گشایشی هست
ـ و در کتاب کریم نیز مسطور است[1] ـ
لیک چه زشت است که در جوار یار باشی
و در آستانه دیدار
و باز در پی عذر و بهانه
آخر، در راه دوست این همه عذر و بهانه چیست؟
چون یار خود را بر تو مینمایاند سر پیچی ات از چه روست؟
و چون نگار تو را پاکیزه میپسندد، آلودن خویش به گناه چرا؟
از طوق طغیان چه دیدی که آن را زیب گردن کردی؟
و وزر وزارت شیطان برایات چه ارمغان داشت
که استغنا نورزیدی و استعفا نکردی؟
تو را چه شد که پیمان صلح صالحان شکستی
و هم قبیله قابیل شدی؟
اینک که بانگ سحوری اسحار بلند شده
و کاروان رمضان به سر منزل مقصود، نزدیک،
لختی درنگ کن!
تن به جاری جلوههای رحمانی سپار.
مهربانی را به مهر خویش در آر،
و همراه با مهرورزان،
از مهربانِ مهربانان بخواه
که عذرت را پذیرا شود،
و خط راستی بر سیاهی ناراستیهایات در کشد.
یار را بخوان که:
واقبَل معاذیری و حُطَّ عنی الذنب و الوِزر.
یا رئوفاً بعباده الصالحین.
با سلام