(1)

قدری دیگر در پیش داریم،

و چون نیک بنگری هر شب‌مان شب قدر است.

ای کاش که قدرت اقتدار قدر را دریابیم.

این درست که گفته‌اند: «اگر همه شب، قدر بودی شب قدر بی­قدر بودی»

لیک این نیز هست که هر شب برایت شب قدر خواهد بود

اگر قدر آن بدانی

و قدرت آن را دریابی.

رمضان، بدر کامل ماه­های سال است،

و قدر، چشمه قدرت قادر قدیر،

و نگین انگشتری رمضان.

هم مهر خاتمتی است بر نامه اعمال

آن‌گاه که به محضر دوست عرضه گردد.

قدر، گاه سنجش است،

مگر که قدر خویش بدانی

و خویشتن را

در بازار مکاره دنیا

به اندکی مفروشی.

قدر، قید قدرت است.

مگر که قدرت خویش دریابی

و در مصاف پاکی و ناپاکی

توان خویش به­کار گیری

و سرافراز به­در آیی.

قدر، شب تقدیر است،

بر تو می­نگارند آن‌چه که باید،

و آن‌چه که خواهی.

پس، مباد که در این شب، سر بر سریر غفلت نهی.

که کاروان می­گذرد،

و تو می­مانی و باری گران،

و رنجی جاودان.

قدر، لحظه ناز است و جلوه نیاز.

بایدت که بر در محمود به حمد باشی.

و شیوه ایازی در پیش گیری.

مباد که از غافلان قدر شوی،

که آتش خسران زده­ای بر خرمن خرمی جان‌ات.

قدر، تقدیر مقدرات است و تدبیر مدبران.

و این است رمز و راز آن که سحوریان رمضان،

چون پا به آستانه غدیر قدر می­نهادند،

جرعه‌نوش چشمه یار می­شدند،

تا معرفت عارفانه این شب را ارزانی‌شان دارد.

گویی زبان حال‌شان چنین بود:

اللهم ارزقنی فیه فضلَ لیله القدر.

(2)

سنجش قدرت قدر،

و جرعه‌نوشی باده معرفت،

و در پیچیدن به دامان قادر و مُقدِّر قدر،

کاری است گر چه دل‌پذیر،

لیکن مپندار که چندان سهل

که هر بی­سر و پا را جسارت ورود باشد

و تواند که گام خویش به آستانه معبود نهد.

زنهار!

آسان پذیر مباش!

که در این درگاه گران‌سنگان بسیارند.

و خویش به آسانی تقدیم کس نکنند.

پس بایدت که ریاضت رمضان بر خویش هموار سازی،

و دستار دعا به دستان امید بندی،

و دل به دلائل یار دلالت کنی،

از سنگلاخ گناه به پاتاوه همت در گذری،

و پای خویش پابند توبه نمایی،

چشم بر لذت بپوشی،

و کام خویش با نام و یاد یار شیرین نمایی.

چون از دره­های غفلت گذر کردی،

و سختی راه به تن خریدی،

توانی که به آسانی و گشایش در رسی.

و عُتبه بوس آستان یار شوی.

لیک بایدت که چون سالکان طریق

یاری یار را طلبی

مگر که در سختی‌ات گشایشی افکند،

و شام تیره هجران، به نور سیمای سیماب‌گونش روشنی بخشد.

این سیری است عاشقانه،

که همواره در ذُکر ذِکر ذاکران بوده است؛

همانان که همواره یار را خوانده‌اند که:

و سَیِّر اموری فیه من العُسر الی الیُسر.

(3)

این درست که هر سختی را گشایشی هست

ـ و در کتاب کریم نیز مسطور است[1] ـ

لیک چه زشت است که در جوار یار باشی

و در آستانه دیدار

و باز در پی عذر و بهانه

آخر، در راه دوست این همه عذر و بهانه چیست؟

چون یار خود را بر تو می­نمایاند سر پیچی ات از چه روست؟

و چون نگار تو را پاکیزه می­پسندد، آلودن خویش به گناه چرا؟

از طوق طغیان چه دیدی که آن را زیب گردن‌ کردی؟

و وزر وزارت شیطان برای‌ات چه ارمغان داشت

که استغنا نورزیدی و استعفا نکردی؟

تو را چه شد که پیمان صلح صالحان شکستی

و هم قبیله قابیل شدی؟

اینک که بانگ سحوری اسحار بلند شده

و کاروان رمضان به سر منزل مقصود، نزدیک،

لختی درنگ کن!

تن به جاری جلوه­های رحمانی سپار.

مهربانی را به مهر خویش در آر،

و همراه با مهرورزان،

از مهربانِ مهربانان بخواه

که عذرت را پذیرا شود،

و خط راستی بر سیاهی ناراستی­های‌ات در کشد.

یار را بخوان که:

واقبَل معاذیری و حُطَّ عنی الذنب و الوِزر.

یا رئوفاً بعباده الصالحین.

 



[1]. «فان مع العسر یسرا. ان مع العسر یسرا»، سوره انشراح، آیه 5 و 6.