مائده بیست و ششم: زبان زيارت
(1)
دست دل به دامناش آويختيم،
و خود را در وسعت بيمنتهاي مهربانياش غوطهور ساختيم.
عشق را قباله قبيله پاكان،
و مِهر را مهريه مهجبينان کرديم.
شوق وصالاش چون سرمستمان كرد،
و بذر اميد چون در كوير قلبمان جوانه زد،
ابر ترديد به سرپنجه توكل كنار زديم،
و دل به صافي آسمان آبي چشمان دوست سپرديم.
پس،
«دستي به جامه باده و دستي به زلف يار»
به او گريخته و از غير او گريختيم.
قلب خويش حلقه كوب درگاهاش،
و چشم خويش را ميزبان چهره مهرباناش كرديم.
وادي مقدساش به گامهاي اخلاص در نورديديم
و طائر دل را در طور سيناي محبتاش پرواز داديم.
چون از خود بي خود،
و در سراي «بي خودي» معتكف شديم،
و قربتِ غَرابت به چشم ديديم،
و شاهد مقصود در بر گرفتيم.
زبان خويش به شهد شكر شيرين كرده،
و وادي وصل را وام ادا كرديم.
از يار خواستيم كه در تلاشمان به ديده قبول بنگرد،
و اندكمان را به بسياري خويش ببخشد.
هم از او خواستيم كه خطوههاي خطايمان را ناديده گيرد.
و سعي مداممان،
بين صفاي دل و مروه عشق را،
كفاره كفران نعمتهايمان قرار دهد.
اینک که به وادي ايمن رسيدهايم
ميسزد كه حرمت احرام را پاس داشته
و غبار جان به اشك توبه شوييم
و از يار خواهيم كه تلاشمان بپذيرد،
و قلم عفو بر كتيبه گناهانمان در كشد.
اللهم اجعل سعیی فیه مشکورا.
و ذنبی فیه مغفورا.
(2)
اينك ماييم و انباني خالي،
و چشمي گريان،
كه خويشتن را فريفتيم
و يوسف وجودمان را به چاه جهالت افكنديم.
اينك، اي عزيز مصر وجود!
نيك آگاهيم
كه كارمان بهكار نخواهد آمد
جز آنكه نامه اعمالمان به مُهر قبوليات مطهر گردد.
پس ـ به قياس پاكان ـ
چنينات ميخوانيم:
كه اي بر همگان مهربان و خطاپذير،
و اي نام تو گشاينده قفلهاي غفلت!
بر ما در نگر، و از ما در گذر.
بر ما مپسند كه شرمنده گامهاي نرفتهمان باشيم،
و پابند بندهاي تنيده بر دل و ديده خويش.
به كردههاي حقيرمان منگر
و ناداني و ناتواني مان.
خويش را بنگر
و بزرگيات را.
اعتراف ما به بضاعت مزجات خويش را
كفاره گناهانمان دان،
و توبهمان از قصور و تقصير خويش.
در ما به ديده رحمت نگر
و پذيراي ناپذيرفتنيهامان باش.
و برآورنده حاجاتمان،
كه با زبان زائران كويسات چنين ميخوانيم:
و عملی فیه مقبولا.
(3)
عمري به پوستين خلق در افتاده،
و ـ غافل از عيوب خويش ـ
به معاينه عيب ديگران بوديم.
باد نخوتمان در دماغ بود،
و آينه وجودمان تيره به تراب غفلت.
زين رو
چندان عجيب نبود كه ناراستيهامان، راست
و كژيهامان، كمال بنمايد.
رمضان آمد.
و باران روزه باريد.
و كدورتِ كردهمان را نماياند.
آنگاه كه خويش را از بند شكم رهانيديم،
و زنگار گناه از آينه دل زدوديم،
به فراست دريافتيم
عفونت عيبهاي خويش را.
رمضانيان هشدارمان دادند:
تا وقتي دامن آلوده پلشتيها
و دلسپرده بيدليها
و سر سپرده سفلگيها هستيد،
اميدتان مباد كه به درگاه پاكانتان راه باشد،
و طواف طوف دوستتان دست دهد.
آگاه باشيد كه يار بيناست و شنوا
گوش او را ذكر زيبايتان خوشتر است.
و ديدهاش را جمال بيعوارتان[1].
پس ـ چونان سالكان طريق ـ
از او خواهيد كه عيبهاتان بپوشاند.
و بر زشتيهاتان به زيبايي بنگرد.
شاید مس وجودتان به بوته توبه نشيند
و كيمياي سعادتاش بيابيد و زر شويد.
زين روست كه میشايد ذكر روزان و شبانتان چنين باشد:
و عیبی فیه مستورا.
یا اسمع السامعین.
با سلام