(1)

دست دل به دامن‌اش آويختيم،

و خود را در وسعت بي‌منتهاي مهرباني‌اش غوطه‌ور ساختيم.

عشق را قباله قبيله پاكان،

و مِهر را مهريه مه‌جبينان کرديم.

شوق وصال‌اش چون سرمست‌مان كرد،

و بذر اميد چون در كوير قلب‌مان جوانه زد،

ابر ترديد به سرپنجه توكل كنار زديم،

و دل به صافي آسمان آبي چشمان دوست سپرديم.

پس،

«دستي به جامه باده و دستي به زلف يار»

به او گريخته و از غير او گريختيم.

قلب خويش حلقه كوب درگاه‌اش،

و چشم خويش را ميزبان چهره مهربان‌اش كرديم.

وادي مقدس‌اش به گام­هاي اخلاص در نورديديم

و طائر دل را در طور سيناي محبت‌اش پرواز داديم.

چون از خود بي خود،

و در سراي «بي خودي» معتكف شديم،

و قربتِ غَرابت به چشم ديديم،

و شاهد مقصود در بر گرفتيم.

زبان خويش به شهد شكر شيرين كرده،

و وادي وصل را وام ادا كرديم.

از يار خواستيم كه در تلاش‌مان به ديده قبول بنگرد،

و اندك‌مان را به بسياري خويش ببخشد.

هم از او خواستيم كه خطوه­هاي خطاي‌مان را ناديده گيرد.

و سعي مدام‌مان،

بين صفاي دل و مروه عشق را،

كفاره كفران نعمت­هاي‌مان قرار دهد.

اینک که به وادي ايمن رسيده‌ايم

مي‌سزد كه حرمت احرام را پاس داشته

و غبار جان به اشك توبه شوييم

و از يار خواهيم كه تلاش‌مان بپذيرد،

و قلم عفو بر كتيبه گناهان‌مان در كشد.

اللهم اجعل سعیی فیه مشکورا.

و ذنبی فیه مغفورا.

(2)

اينك ماييم و انباني خالي،

و چشمي گريان،

كه خويشتن را فريفتيم

و يوسف وجودمان را به چاه جهالت افكنديم.

اينك، اي عزيز مصر وجود!

نيك آگاهيم

كه كارمان به­كار نخواهد آمد

جز آن‌كه نامه اعمال‌مان به مُهر قبولي‌ات مطهر گردد.

پس ـ به قياس پاكان ـ‌

چنين‌ات مي‌خوانيم:

كه اي بر همگان مهربان و خطاپذير،

و اي نام تو گشاينده قفل­هاي غفلت!

بر ما در نگر، و از ما در گذر.

بر ما مپسند كه شرمنده گام­هاي نرفته‌مان باشيم،

و پابند بندهاي تنيده بر دل و ديده خويش.

به كرده­هاي حقيرمان منگر

و ناداني و ناتواني مان.

خويش را بنگر

و بزرگي‌ات را.

اعتراف ما به بضاعت مزجات خويش را

كفاره گناهان‌مان دان،

و توبه‌مان از قصور و تقصير خويش.

در ما به ديده رحمت نگر

و پذيراي ناپذيرفتني­هامان باش.

و برآورنده حاجات‌مان،

كه با زبان زائران كوي‌سات چنين مي‌خوانيم:

و عملی فیه مقبولا.

(3)

عمري به پوستين خلق در افتاده،

و ـ‌ غافل از عيوب خويش ـ‌

به معاينه عيب ديگران بوديم.

باد نخوت‌مان در دماغ بود،

و آينه وجودمان تيره به تراب غفلت.

زين رو

چندان عجيب نبود كه ناراستي­هامان، راست

و كژي­هامان، كمال بنمايد.

رمضان آمد.

و باران روزه باريد.

و كدورتِ كرده‌مان را نماياند.

آن‌گاه كه خويش را از بند شكم رهانيديم،

و زنگار گناه از آينه دل زدوديم،

به فراست دريافتيم

عفونت عيب­هاي خويش را.

رمضانيان هشدارمان دادند:

تا وقتي دامن آلوده پلشتي­ها

و دل‌سپرده بي‌دلي­ها

و سر سپرده سفلگي­ها هستيد،

اميدتان مباد كه به درگاه پاكان‌تان راه باشد،

و طواف طوف دوست‌تان دست دهد.

آگاه باشيد كه يار بيناست و شنوا

گوش او را ذكر زيبايتان خوش‌تر است.

و ديده‌اش را جمال بي‌عوارتان[1].

پس ـ چونان سالكان طريق ـ‌

از او خواهيد كه عيب­هاتان بپوشاند.

و بر زشتي­هاتان به زيبايي بنگرد.

شاید مس وجودتان به بوته توبه نشيند

و كيمياي سعادت‌اش بيابيد و زر شويد.

زين روست كه ‌می‌شايد ذكر روزان و شبان‌تان چنين باشد:

و عیبی فیه مستورا.

یا اسمع السامعین.

 



[1].  بي عيب