(1)

«لب تشنه‌ای و آب.

پا بسته‌ای و یار.»

این داستان ماست.

زین سان که می­رویم،

پر شور و بی‌قرار،

ای دوست، ای عزیز!

ماییم و روی تو

ماییم و صد نیاز.

ما را چه غم، چه باک

چون پای توست

در پیش پای ما.

وقتی تو برکتی

بی برکتی مباد

بر باغ روح ما.

تو خضر راه ما

ما در پی‌ات روان.

دل­ها شکسته است

از شدت خطا.

ما را جفا ببخش

ای  پاک از خطا.

در این سحور پاک

در این قیام قدر

هر لحظه یادمان

با تو معطر است.

در این شب وصال

ماییم و روی تو

روی تو همچو ماه.

ای پاک، ای بهار!

ما را نه اینچنین

بی برکتی سزاست.

پس دست ما و تو

ای چشمه حیات.

در کام ما نما

هر آنچه می­توان

از برکت صیام:

اللهم وفر فیه حظی من برکاته.

(2)

بی خیر و اختیار

هر سو روان شدیم.

از کاروان جدا

در کوره­های راه،

در دره­های جهل

با چاله­های مکر.

و ابلیس معصیت

هر لحظه، هر زمان

در هر کناره­ای

ما را در انتظار.

کوچ شبانه‌مان

رو سوی ناکجا.

دهلیز بود و ما

ما و خیال خام.

هر لحظه «بود»مان

رنگی ز هیچ بود.

مرگ و حیات‌مان

هر یک به استوا.

در دام اهل شر

در دامن فریب

ما را امید نیست

جز خیلِ خیر یار.

پس ای عزیز دل

ای ختمِ خیرِ ما!

ما را تو ره نما

سوی دیار یار.

سیراب‌مان نما

از جرعه‌های خیر؛

خیرات ناتمام:

و سهل سبیلی الی خیراته.

(3)

بر چهره­های ما

رنگ ستم زدند.

بارِ ستم فزون

از حد به­دوش ما.

«لب تشنه‌ای و آب.

پا بسته‌ای و  یار.»

این داستان ماست.

ما را چه کوته است

دستی چنین دراز.

ای حُسن و ای حسَن!

محروم‌مان مکن

از روی لطف و ناز.

بر ما فرو ببار

باران حُسن را

ای حُسن را تمام:

و لاتَحرِمنی قبولَ حَسَناتِه.

یا هادیاً الی الحق المُبین.