مائده نوزدهم: شور ِ شیدایی
(1)
«لب تشنهای و آب.
پا بستهای و یار.»
این داستان ماست.
زین سان که میرویم،
پر شور و بیقرار،
ای دوست، ای عزیز!
ماییم و روی تو
ماییم و صد نیاز.
ما را چه غم، چه باک
چون پای توست
در پیش پای ما.
وقتی تو برکتی
بی برکتی مباد
بر باغ روح ما.
تو خضر راه ما
ما در پیات روان.
دلها شکسته است
از شدت خطا.
ما را جفا ببخش
ای پاک از خطا.
در این سحور پاک
در این قیام قدر
هر لحظه یادمان
با تو معطر است.
در این شب وصال
ماییم و روی تو
روی تو همچو ماه.
ای پاک، ای بهار!
ما را نه اینچنین
بی برکتی سزاست.
پس دست ما و تو
ای چشمه حیات.
در کام ما نما
هر آنچه میتوان
از برکت صیام:
اللهم وفر فیه حظی من برکاته.
(2)
بی خیر و اختیار
هر سو روان شدیم.
از کاروان جدا
در کورههای راه،
در درههای جهل
با چالههای مکر.
و ابلیس معصیت
هر لحظه، هر زمان
در هر کنارهای
ما را در انتظار.
کوچ شبانهمان
رو سوی ناکجا.
دهلیز بود و ما
ما و خیال خام.
هر لحظه «بود»مان
رنگی ز هیچ بود.
مرگ و حیاتمان
هر یک به استوا.
در دام اهل شر
در دامن فریب
ما را امید نیست
جز خیلِ خیر یار.
پس ای عزیز دل
ای ختمِ خیرِ ما!
ما را تو ره نما
سوی دیار یار.
سیرابمان نما
از جرعههای خیر؛
خیرات ناتمام:
و سهل سبیلی الی خیراته.
(3)
بر چهرههای ما
رنگ ستم زدند.
بارِ ستم فزون
از حد بهدوش ما.
«لب تشنهای و آب.
پا بستهای و یار.»
این داستان ماست.
ما را چه کوته است
دستی چنین دراز.
ای حُسن و ای حسَن!
محروممان مکن
از روی لطف و ناز.
بر ما فرو ببار
باران حُسن را
ای حُسن را تمام:
و لاتَحرِمنی قبولَ حَسَناتِه.
یا هادیاً الی الحق المُبین.
با سلام