(1)

دیگر بار توفیق رفیق راه شده بود،

و ما میهمان جمعی از یاران همراه،

در محضر استادی ارجمند.

هر کس به فراخور حال و کار خویش

با کسی در گفت‌و‌گو بود.

مجلس گرم بود

و کلام گل انداخته،

که پیری ژنده

با لباسی که وجود و عدمش بالسویه،

آهنگ خود به سلامی بلند کرد،

و گر چه در آن جمع بیگانه بود

باب آشنایی گشود

و از اصحاب مجلس طلب یاری کرد.

نیک نفسی که در مجلس بود

بنای خیر گذاشت و یاری یاران را به ­دستاری جمع

و آن را در کف پیر نهاد.

سائل به­دعایی رفت،

و سخن حاضران گرد وجود او پیچید.

کسی لباس ناشور او را به سخره گرفت

و دیگری هیکل ناسورش را.

استاد که حال چنین دید بر آشفت.

دریای وجودش را طوفان خشم بر انگیخت،

و ابرهای ناخشنودی بر ابروانش سایه افکند.

آن گاه لب به شِکوه گشود:

«چه بد معامله‌ای کردید با سائل.

و با خویشتن.

جوانمردی را پاس نداشتید

و پرده‌دری را به نهایت رساندید.

زیبایی ستر مگر چه کم داشت تا آن را به پلشتی هتک، آلودید؟

کارتان خلاف سیرت پاکان بود،

و نقض رسم جوانمردان؛

آنان که همواره از خدای‌شان زینت پرده‌پوشی و پاکی  را طالب‌اند.

گویی دعای روزان و شبان‌شان است که:

اللهم زَیِّنی فیه بالسِتر و العفاف.

(2)

کلام استاد یاران را به­خود واداشت.

و عرق شرم بر پیشانی

و گرد ندامت بر وجهه وجدان پاشید.

سکوت در مجلس غوغا می‌کرد،

و هر کس با خود به نجوا نشست،

مگر که دامن خویش از آتش افروخته  دور سازد.

استاد فرصت را غنیمت شمرد

و کلام خویش کامل نمود:

«این پیر  ژنده‌پوش بهانه درس امروزمان شد،

اگر اهل درس باشیم.

شما عریانی جسم دیدید

که عیان بود

و بر آن خندیدید.

در شگفتم چرا عریانی روح خود ندیدید؟

و فقر و بیچارگی خویش را در نیافتید.

اگر عیب‌جویی دیگران را وانهید

و لختی در خویشتن بنگرید

از فقر و ناداری خود

و ستمی که در حق خویش و بیگانه روا می‌دارید

خجلت­ها خواهید کشید

و شِکوه­ها خواهید برد.

آن‌گاه است که پوشاندن عریانی خود به لباس قناعت،

و نجات روح خود از اعوجاج، به یاری عدالت،

بزرگ‌ترین خواهش‌تان خواهد بود.

همان‌گونه که اهالی دیار معنا چنین بوده‌اند.

و همواره درخواست شان این بوده که:

واستُرنی فیه بلباس القُنوع و الکِفاف.

واحمِلنی فیه علی العدل و الانصاف.

(3)

گاهِ رفتن رسیده بود

و استاد

به امید آن که از تلخی مجلس

و ناامیدی حاضران

بکاهد،

چنین گفت:

«این درست که هر یک از ما را در طول عمر خطاهایی است.

این نیز صحیح که انسان را محل نسیان دانسته‌اند،

لیک در مذهب رندان

ناامیدی کفر است

و ناسپاسی در حق یار.

چرا که دامن دوست، خود حصنی است حصین،

و پناهگاهی  مطمئن.

کافی است به­یادش باشی

و چونان آهویی رمیده

به دامنش در آویزی

و از او امان خواهی.»

رخصتِ رفتن طلبیدیم.

و با استاد همنوا شدیم که:

و آمِنّی فیه من کل ما اَخاف.

بعصمتک یا عصمه الخائفین.