مائده دوازدهم: حِصن حصین
(1)
دیگر بار توفیق رفیق راه شده بود،
و ما میهمان جمعی از یاران همراه،
در محضر استادی ارجمند.
هر کس به فراخور حال و کار خویش
با کسی در گفتوگو بود.
مجلس گرم بود
و کلام گل انداخته،
که پیری ژنده
با لباسی که وجود و عدمش بالسویه،
آهنگ خود به سلامی بلند کرد،
و گر چه در آن جمع بیگانه بود
باب آشنایی گشود
و از اصحاب مجلس طلب یاری کرد.
نیک نفسی که در مجلس بود
بنای خیر گذاشت و یاری یاران را به دستاری جمع
و آن را در کف پیر نهاد.
سائل بهدعایی رفت،
و سخن حاضران گرد وجود او پیچید.
کسی لباس ناشور او را به سخره گرفت
و دیگری هیکل ناسورش را.
استاد که حال چنین دید بر آشفت.
دریای وجودش را طوفان خشم بر انگیخت،
و ابرهای ناخشنودی بر ابروانش سایه افکند.
آن گاه لب به شِکوه گشود:
«چه بد معاملهای کردید با سائل.
و با خویشتن.
جوانمردی را پاس نداشتید
و پردهدری را به نهایت رساندید.
زیبایی ستر مگر چه کم داشت تا آن را به پلشتی هتک، آلودید؟
کارتان خلاف سیرت پاکان بود،
و نقض رسم جوانمردان؛
آنان که همواره از خدایشان زینت پردهپوشی و پاکی را طالباند.
گویی دعای روزان و شبانشان است که:
اللهم زَیِّنی فیه بالسِتر و العفاف.
(2)
کلام استاد یاران را بهخود واداشت.
و عرق شرم بر پیشانی
و گرد ندامت بر وجهه وجدان پاشید.
سکوت در مجلس غوغا میکرد،
و هر کس با خود به نجوا نشست،
مگر که دامن خویش از آتش افروخته دور سازد.
استاد فرصت را غنیمت شمرد
و کلام خویش کامل نمود:
«این پیر ژندهپوش بهانه درس امروزمان شد،
اگر اهل درس باشیم.
شما عریانی جسم دیدید
که عیان بود
و بر آن خندیدید.
در شگفتم چرا عریانی روح خود ندیدید؟
و فقر و بیچارگی خویش را در نیافتید.
اگر عیبجویی دیگران را وانهید
و لختی در خویشتن بنگرید
از فقر و ناداری خود
و ستمی که در حق خویش و بیگانه روا میدارید
خجلتها خواهید کشید
و شِکوهها خواهید برد.
آنگاه است که پوشاندن عریانی خود به لباس قناعت،
و نجات روح خود از اعوجاج، به یاری عدالت،
بزرگترین خواهشتان خواهد بود.
همانگونه که اهالی دیار معنا چنین بودهاند.
و همواره درخواست شان این بوده که:
واستُرنی فیه بلباس القُنوع و الکِفاف.
واحمِلنی فیه علی العدل و الانصاف.
(3)
گاهِ رفتن رسیده بود
و استاد
به امید آن که از تلخی مجلس
و ناامیدی حاضران
بکاهد،
چنین گفت:
«این درست که هر یک از ما را در طول عمر خطاهایی است.
این نیز صحیح که انسان را محل نسیان دانستهاند،
لیک در مذهب رندان
ناامیدی کفر است
و ناسپاسی در حق یار.
چرا که دامن دوست، خود حصنی است حصین،
و پناهگاهی مطمئن.
کافی است بهیادش باشی
و چونان آهویی رمیده
به دامنش در آویزی
و از او امان خواهی.»
رخصتِ رفتن طلبیدیم.
و با استاد همنوا شدیم که:
و آمِنّی فیه من کل ما اَخاف.
بعصمتک یا عصمه الخائفین.
با سلام